خرید بک لینک
این روزها و در میانه ی مسابقات آسیایی هانگژو، آدم هایی را نگاه می کنم که از ایران رفته اند و بدون هیچ حمایتی، واقعا بدون هیچ حمایتی، مدال آورده اند.به این فکر می کنم که چقدر باید خودت به خودت مطمئن باشی و از اعماق دلت واقعا باور داشته باشی که مدال می تواند نصیب تو بشود. و بعد برای باورت بجنگی، بجنگی، بجنگی ... مثلا به حجاب اعتقاد نداشته باشی و مجبور باشی در همه ی مسابقات با حجاب شرکت کنی؛ مربی و زمین تمرین و اردوی آماده سازی و مسابقه ی تدارکاتی نداشته باشی و باز ادامه بدهی ... باز بجنگی ...به این فکر می کنم که چطور ممکن است فدراسیون رشته ی ورزشی ات حاضر نباشد تو را به مسابقات آسیایی اعزام کند، و باز تو آنقدر به خودت مطمئن باشی که پول قرض کنی و با هزینه ی خودت به مسابقات بروی و با همه ی محدودیت های اجتماعی و علیرغم همه ی تبعیض ها بین رشته های مختلف ورزشی، باز بجنگی! چطور ممکن است اصلا؟! چطور می شود که آدم ها تا این اندازه به اعتقاد راسخی که دارند ادامه می دهند و برایش می جنگند و خسته هم نمی شوند؟ همه اش فکر می کنم چطوری این موتور درون آدم ها روشن می شود و انگار خاموش شدنی هم نیست اصلا.چندین روز است که به فَرانَک پرتوآذر فکر می کنم. اگر من به جای او بودم، آیا هیچ وقت انقدر به خودم اطمینان داشتم که برای مسابقات آسیایی بجنگم و با هزینه ی خودم دوچرخه بخرم و در مسابقات دوچرخه سواری زنان شرکت کنم در حالی که هیچ زنی پیش از من مدالی در این رشته کسب نکرده، و بعد هم به طرز شگفت آوری مدال برنز بگیرم؟؟! قطعا می توانم بگویم نه!اگر من به جای مهدی الفتی بودم، آیا می توانستم تا این اندازه به خودم اطمینان داشته باشم که در مسابقات ژیمناستیک در بین این همه چشم بادامی - که از قضا در ژیمناستیک خیل

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1402 ساعت: 19:55

بازی های آسیایی در حال تمام شدن است و به طرز شگفت آوری، در رشته هایی که هیچ امیدی به مدال آوری شان نداشتیم مدال آورده ایم!اسکیت بانوان مدال نقره؟!؟! در شرایطی که بازیکنان می گفتند هیچ زمینی برای تمرین نداریم، واقعا چطوری همچین چیزی ممکن است؟؟!!بعد در رشته هایی که همه ی پول مملکت را می ریزند توی حلقوم شان، در همان مراحل ابتدایی حذف می شویم. مثلا در فوتبال!امشب حرف های مهدی الفتی و رئیس فدراسیون ژیمناستیک را توی تلویزیون می شنیدم و کم مانده بود گریه ام بگیرد. طفلکی ها :(ضمیمه 1 : عمیقا دلم مسافرت می خواهد. و تعطیلات.ضمیمه 2 : وقتی چشم هایم از زور گریه ورم کرده بود و سرم درد می کرد و معده ام سوزن سوزن می شد، روی تختم دراز شدم و پست وبسایت بی بی سی فارسی درباره ی تنهایی را خواندم.ضمیمه 3 : دلم کافی شاپ می خواهد. در تنهایی. و در سکوت.ضمیمه 4 : فقط اگر جواب ایمیلم را بدهد و مثلا بگوید ویزا ساپورت دارند و بعد بهم ویزا بدهند! از خوشحالی سکته می کنم قطعا!ضمیمه 5 : چرا این روزها زندگی انقدر حوصله سر بر و خسته کننده است؟ضمیمه 6 : کاش من آینه ی روی دراور اتاقم بودم. کاش کتابخانه ام بودم. کاش میز تلویزیون بودم و از جایم تکان نمی خوردم. کاش کمد بودم و همانجا توی دیوار، پَرچ شده بودم و نمی توانستم از جایم جُم بخورم. روزها و روزها می گذشت و من همانجا در همان حالت مانده بودم و حس سکون رو تجربه می کردم. و احتمالا لذت می بردم.ضمیمه 7 : باید یک داستان جدید بنویسم حتما. +  جمعه چهاردهم مهر ۱۴۰۲ -  ۱۰:۲۸ ب.ظ  -  هدی  | 

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1402 ساعت: 19:55

خودم تنها توی دیتاسنتر بودم. قرار بود همکارم بیاید اما نیامد و من تنها بودم.اول درجه ی اسپلیت را تا جایی که می توانستم تحمل کنم، روی سرما گذاشتم. بعد درس خواندم. بعد میزهایمان را مرتب کردم، سرور را جا به جا کردم. بعد همه ی کاغذهای توی کشوها را ریختم بیرون و اضافه ها را انداختم دور و بقیه را دوباره از اول مرتب چیدم. بعد با مایع ضدعفونی کننده، نقطه های قرمز روی تلفن آقای جیم. را سابیدم. بعد یک جعبه برای پیچ گوشتی ها پیدا کردم و تمامشان را یکجا گذاشتم. بعد یک چرخ توی خبرگزاری ها زدم و از آن جایی که هیچ وقت کار خاصی برای انجام دادن در اینترنت نداشته ام، دوباره درس خواندم. بعد سر فرصت یک کاپوچینو برای خودم درست کردم و با بیسکوییت خوردم. بعد زونکن ها را ریختم بیرون و مرتب شان کردم. بعد قفسه ها را مرتب چیدم.و بعد، از اینکه آقایان همکارم حضور ندارند کاملا راضی و خرسند بودم!ضمیمه 1 : آرمیتا در یک جمله ی کوتاه برایم اسمس زد "هدی من تونستم ویزا بگیرم یکشنبه شب پرواز دارم."یکشنبه شب یعنی امشب! و بعد من احساس کردم به قعر یک دره پرتاب شدم ...تازه داشتم هتل های مختلف برای مسافرت را توی ماه مهر چک می کردم ...ضمیمه 2 : آخرهای شهریور همیشه همین باد دل انگیز می وزد و عصرها حرکت دلچسب برگ ها که در باد تکان می خورند و سایه هایشان روی زمین می افتد ...ضمیمه 3 : عمیقا از اینکه ماه صفر تمام شد خوشحالم. انگار یک سنگ بزرگ از روی قفسه ی سینه ی من برداشته شده.ضمیمه 4 : این یک جور بیماری است به گمان من.که وقتی نیست، همه ی فضای ذهنی من را درگیر می کند. انگار Task Manager مغزم را باز کنی و ببینی بیشترین پراسسی که منابع سخت افزاری ام را درگیر کرده، "او"ست. بعد وقتی هست، وقتی حضور دارد و جلوی چشمانم راه می رو

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1402 ساعت: 13:33

روز اول مهر را مرخصی گرفتم که بعد از مدت ها با مامان و بابا "یک طرفی" برویم و استراحت کنیم و بهمان خوش بگذرد.پسر کوچولوی هدیه امروز باید می رفت اول دبستان. و روز قبلش، همگی با هم تولد 36 سالگی هدیه و یک سالگیِ علیِ کوچکِ خانواده را جشن گرفتیم. امیرپارسا در این اول مهر به طرز شگفت آوری می رود سوم دبیرستان!! انگار پارسال یا پیارسال بود که روی این وبلاگ از جملات قِصارِ امیرپارسا و امیرعلی می نوشتم و زیرِ پست ها برچسب "پسرخاله هایم" را می گذاشتم. همه ی ماه هایی که روز اولشان شنبه باشد جان می دهند برای تصمیمات بزرگ در زندگی؛ لااقل برای من که اینطوری است. ماه هایی که روز اولشان شنبه است اصلا انگار جان می دهند برای شروع های با شکوه! شروع ورزش، شروع پیاده روی، شروع زبان خواندن، شروع مرتب کردن اتاق و بالکن! زین رو من هم تصمیم بزرگم را گرفتم و شروع باشکوهم را انجام دادم : مقاومت در برابر خوردن چیپس در حالی که یک بسته ی بزرگش امروز از ظهر تا شب روی میز توی هال بود و من هربار از جلویش رد می شدم صدایش را می شنیدم که اصصصصصصصرار می کرد "هدی بیا یکی از من بخور! من با ماست خیلی می چسبم!"شروع باشکوه دوم، انجام تمااااااااااااااااااااام ورزش هایی بود که فیزیوتراپم بهم گفته بود باید در طول روز انجامشان بدهم، و تمام کردن همه شان علاوه بر داشتنِ درد، تقریبا 2ساعت هم طول کشید!در پایان روز، وقتی همه ی ورزش های دردناکم را تمام کرده بودم و حتی یک عدد چیپس هم نخورده بودم، عمیقا و از اعماق قلبم به خودم افتخار کردم! حتی اگر بدانم که من برای روزهای ماه مهر، چهارصد و هفتاد و شش تا تصمیم گرفته بودم اما در روز اول فقط دوتایشان را انجام دادم!ضمیمه 1 : اول مهر یاد کارتون "در جستجوی نِمو" می افتم وقتی نِمو روی

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1402 ساعت: 13:33

صفحه بندی